تبلیغات
امام حسن مجتبی علیه السلام - مطالب قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
۳۶۰۲ یکصد خاطره از شهید دکتر چمران
نظرات |

9) یک اتاق را موکت کردند. اسمش شد نمازخانه.ماه اول فقط خود مصطفی جرأت داشت آنجا نماز بخواند. همه از کمونیست ها می ترسیدند.

10) بورس گرفت . رفت آمریکا. بعد از مدت کمی شروع کرد به کارهای سیاسی مذهبی. خبر کارهایش به ایران می رسید. از ساواک پدر را خواستندو به ش گفتند « ماترمی چهارصد دلار به پسرت پول نمی دهیم که برود علیه ما مبازه کند.» پدر گفت «مصطفی عاقل و رشیده . من نمی توانم در زندگیش دخالت کنم» بورسیه اش را قطع کردند. فکر می کردند دیگر نمی تواند درس بخواند، برمی گردد.

11) می خواستیم هیأت اجرایی کنگره دانش جویان را عوض کنیم . به انتخابات فقط چند روز مانده بود. ما هم که تبلیغات نکرده بودیم . درست قبل از انتخابات ، مصطفی رفت و صحبت کرد. برنده شدیم.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۹۹ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

١٠٤- توی مدرسه صدایش می‌زدیم «حسین عشقی» یادم نیست چرا. با هم رفتیم جبهه. با هم رفتیم تخریب. یك بار كه رفته بودیم برای شناسایی و معبر زدن، رفت روی مین. بدون حسین برگشتم. توی دفترچه خاطراتم نوشتم «حسین عشقی به عشقش رسید.»


١٠٥- وقتی آمده بود جبهه سالم و سرحال بود. رفت تخریب. پایش كه رفت روی مین برگشت عقب. بار دوم كه آمد جبهه، تك تیر انداز شد با یك پا. خمپاره كه خورد به سنگرش، آن یكی پایش هم كه معیوب شد، برگشت عقب. بار سوم كه آمد، رفت توی آشپزخانه برای سیب زمینی پوست كندن.
آشپزخانه را كه هواپیماها بمباران كردند، تنش كه پر از تركش شد، رفت عقب درسش را خواند.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۹۸ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

١٠٢- فرمانده نمی‌گذاشت بیاید. می‌گفت كوچك است. می‌گفت می‌ترسد و بقیه را لو می‌دهد. پسر گریه و زاری كرد، بقیه هم پا درمیانی كردند. فرمانده گفت: «من مسؤولیت قبول نمی‌كنم. یكی مسؤولیتش را قبول كنه.»
***
پسر، فرمانده زخمی را گرفته بود روی دوشش. می‌گفت: «نترس.» می‌گفت: «می‌رسانمت.» می‌گفت: «گریه زاری نكن، لو می‌رویم.» می‌گفت: «من مسؤولم شما را برسانم عقب، چاكرت هم هستم.»


١٠٣- یك موقعیتی را داده بودند به ما دو تا. هر دو آرپی‌چی داشتیم. او می‌زد من كمك بودم، من می‌زدم او كمك بود و یك بار نوبت من بود. حال نداشتم بلند شوم. فهمید، قبضه را آماده كرد، بلند شد، شلیك كرد. نشست. با یك خال هندی روی پیشانی‌اش



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۹۷ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |


١٠١- دیدم نشسته كنار جاده و كتابی می‌خواند. گفتم: «بچه این‌جا چی كار می‌كنی؟» گفت: «گردانم رو گم كردم.» گفتم: «اون چیه توی دستت؟» نشان داد، كتاب انگلیسی دوم دبیرستان بود. گفتم: «توی این وضعیت جای زبان خوندنه.» گفت:«از بیكاری بهتره.» سوارش كردم رساندمش به گردانش.


١٠٢- فرمانده نمی‌گذاشت بیاید. می‌گفت كوچك است. می‌گفت می‌ترسد و بقیه را لو می‌دهد. پسر گریه و زاری كرد، بقیه هم پا درمیانی كردند. فرمانده گفت: «من مسؤولیت قبول نمی‌كنم. یكی مسؤولیتش را قبول كنه.»



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۹۶ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

٩٨- گفتم: «از دوران اسارت خاطره‌ای بگو.»
گفت: «آتش وینستون از بقیه داغ‌تر بود.»


٩٩- همه را صف كرده بودند كه قبل از اعزام واكسن بزنند. خودش را به هر كاری زد كه واكسن نزند. می‌گفت من قبلاً جبهه بودم احتیاج به واكسن ندارم. چند بار هم خواست یواشكی از صف رد بشود. اما نگذاشتند. نوبتش كه شد، آستینش را كه بالا زدند، دیدند دستش مصنوعی است. برش گرداندند.


١٠٠- رفته بودیم میدان تیر. هر چه تیر می‌زدم به هدف نمی‌خورد. اطرافش هم نمی‌خورد. دو سه نفر آمدند گفتند اشكال نداره شما برو جلوتر بزن. رفتم جلو. نخورد. باز هم جلوتر، نخورد... اسلحه را گرفتم رو به دیوار نمی‌خورد. خشاب را در آوردم. نامردها تیر مشقی گذاشته بودند. گلوله بدون مرمی. ایستاده بودند و می‌خندیدند.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.